Search

Läser in...

سرخ آباد

سرخ آباد
انعکاس دهنده اخبار مقاومت سراسری

Bloggintresserade

söndag 17 januari 2010

postheadericon از درسها و خاطرات انقلاب 1357 بياموزيم -2

از درسها و خاطرات انقلاب 1357 بياموزيم – 2ترك اردوي دشمن اوائل سال 57 در تهران بود كه من و بچه هاي محلمان سعي ميكرديم هميشه باهم در تظاهرات شركت كنيم و مواظب همديگر بوديم و شبها همگي در خانه يكي از بچه ها جمع ميشديم و صحبت ميكرديم كه چطور اعلاميه درست كنيم و پخش كنيم و بعضي از وقتها يك تيم چهار نفره براي شكستن شيشه بانك اقدام ميكرديم و چند نفر كشيك ميدادند و يكي سعي ميكرد شيشه بانك را بشكند يا قفل درب آن را بشكند . يا بعضي شبها بااسپري شعار مينوشتيم . و بعضي از خيابانها وكوچه ها را با اسپري اسم شهدا نامگذاري ميكرديم بعنوان مثال كوچه ملي را بنام بديع زادگان و كوچه اخوان را به نام شهيد محسن كرديم .تا اينكه 17 شهريور پيش آمد خيلي ها در آنجا شهيد شدند و ما ميديديم كه چطور سربازها به طرف مردم تيراندازي ميكردند . و آن روز با چشم گريان به خانه برگشتم و برايم سوال دائمي بود كه چطور ميشود به مردم بي دفاع اينطور شليك كرد ؟ تا اينكه اين خبر رسيد كه يك سرباز در پادگان لويزان با اسلحه به سمت افسران تيراندازي كرده وآنهارا از بين برده و خودش هم شهيد شده است . اين خبر در من تاثير زيادي داشت چرا كه بعد از مدتي قرار بود به سربازي بروم .
براي سربازي من به كرمان فرستاده شدم بعد از مدتي آموزش اگر در شهر شلوغ ميشد از پادگان ما تعدادي سرباز را براي سركوب ميبردند . آنموقع هر روز كه صبحگاه بود من و چند تا از سربازها كه رابطه خوبي هم باهم داشتيم و هرشب روي وقايع ايران صحبت ميكرديم بايد پرچم را به اهتزاز در مياورديم . ما مسلح بوديم و تيمسار عباسي فرمانده پادگان صفر پنج كرمان بود و ما تصميم گرفتيم او را بزنيم . ولي از طرفي هم شنيده بوديم بيشتر كشتار در كرمان توسط شهرباني صورت گرفته و برخي فرماندهان ارتش ميگفتند كه با مردم مداراكنيد. به همين خاطر نتوانستيم تصميم قاطع بگيريم از طرفي هم ميترسيديم تا اينكه به اين نتيجه رسيديم كه از سربازي فرار كنيم و در تهران از دفتر آيت الله طالقاني سوال كنيم كه چكار كنيم .
بعد از چند روز تلاش بالاخره يك روز صبح از پادگان فرار كرديم بعد از چند ساعت كه از كوير گذشتيم به اتوبان رسيديم مردم در بين راه وقتي ميفهميدند كه ما از سربازي فرار كرده ايم خيلي به ما كمك ميكردند حتي به ما پول دادند و سعي كردند با ماشين شخصي ما را به اصفهان ببرند چون قم و اصفهان و تهران حكومت نظامي بود و بعد به تهران آمديم و بعد از چند روز به دفتر طالقاني رفتيم و از آنها سوال كرديم يكي از افراد آنجا به ما گفت حالا كه فرار كرديد ديگر برنگرديد .
بعد از آن من به شمال رفتم و مدتي آنجا مخفي بودم و با چند تا از جوانها كارتهيه وپخش اعلاميه ميكرديم. تا اينكه تهران دوباره شلوغ شد و من برگشتم و دوباره باهمان بچه هاي قديم شروع به كار كرديم و در روزهاي آخر همراه مردم در حمله به پادگانها شركت كرديم .

0 kommentarer:

Blog Archive